لحظه یی با خدا

راز پنهانی که دارم سر نشد !  خط خطک های من

تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پیوند من وتو

 

ای که پیوند تو از روز عزل در دل ماست

این همه شادی و ناشادی زاین مشکل ماست

ما درون دل مادر به تو عاشق بودیم

چی شکایت کنم  ازبخت  که این  حاصل ماست

ما نه رخسار تو دیدیم نه پیراهن تو

دل گرفتار توگردیده دلی غافل ماست

یک چمن گل نفروشم به کسی جز دل تو

که هزاران دلی دزدیده دلی عاقل ماست

ما به نام تو غزل سر کرده ایم آخر کن

منزجر مشکلت اینست که دلت مایل ماست

 

+نوشته شده در دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390ساعت12:13 PMتوسط افغانستان | نظرات (0)
ترا مثل خدا جان میپرستم

ترا مثل خدا جان میپرستم

به یاد روز هجران میپرستم

ترا در خانه همسایه خویش

شب و روز چشم گریان میپرستم

تو مهتابی و دل را آب گون کن

که من با عشق و عرفان میپرستم

تو یاد از سینه فرهاد داری؟

که جان دادایم و جانان میپرستم

خدا را روزواره 5 بار است

ترا هر صبح گاهان میپرستم

تو ماهی و نگاهت ماه گون است

ترا در باغ و بستان میپرستم

بیا گفتم بمن هجری میاشا

که من هجرت به چشمان میپرستم

تو گفتی عاشقی یا بت پرستی

بگفتم من که خوبان میپرستم

تو اشک من به شوخی باز داری

ترا شب زیر دالان میپرستم

 

+نوشته شده در دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390ساعت12:06 PMتوسط افغانستان | نظرات (0)
تو از جنس خدایی

تو از جنس خدایی

جای تو در خانه یی  ما نیست

برو !

برو که حیف خواهی شد

من از چشم سیاهت رمز میخوانم

که شاید از برای خود

ترا با شوق و ذوق وعشق میخواهد

من و محمود واحمد را تماشای نگاهت نیست

تو وقتی چهره پروردگار خویش میدیدی

بگو این سوره اخلاص از سرکن

+نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن ماه سال 1389ساعت07:25 AMتوسط افغانستان | نظرات (0)
نمی ارزد

تمام عمر برمن بوسه ها ارزان گر داری

نمی ارزد به یک ساعت که من از خواب بیدارم

دورن سینه شب اشک می ریزم

تو درخوابی و خوابت خواب ها دارد درون خود

 

نمی ارزد تمام عمر برمن برده گر باشی

به یک حرفی که در توهین من گفتی " من از جنس خدایم خانۀ تو خانۀ ما نیست"

منی بیچاره در هر ساعتی صد بار میمردم

امیدی بود که روزی ساعتی فریاد خواهی کرد

بیا من بیوفاه بودم تو با من با وفایی باش

تمام عمر، هجران مرا دیدی و حالا لحظه یی وصل است

ولی این کینه توزت کینه ها دارد

درون سینه درد دیده خود

غصه ها دارد که دیگر آب خواهد برد

همین عشق و محبت را

 

+نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور ماه سال 1389ساعت9:44 PMتوسط افغانستان | نظرات (2)
جرم زیبایی حسنت

 

نگاهت آسمان است تا بکی من خاک خواهم خُرد؟

به پایت بوسه خواهم زد ؟

ز هجران تو خواهم مُرد؟

تو کی با بندگانت حرف خواهی زد!؟

غلامی بردرت افتاده خواهم بود، کسی را جز خدا بر کوچه هایت ره نخواهم داد.

پری و ماه را شرمنده خواهم کرد، با تصویر وتفصیلت !

 ترا هرکس خداگویان پرستش باز خواهد کرد،

زآب دست تو من شربت هفت ساله خواهم ساخت ! اما چی؟؟؟

ترا با وعده های خویش در می خانه خواهم برد، سرت را از تنت بشقاب خواهم ساخت درون سینه ات تفاله خواهم ریخت

زبانت را به پاپوشی یکی همراه خواهم کرد

زشوق میل دیداری چنین ساعات میمردم، ترا تا لحظه یی  جان دارم و این گونه خواهم دید

همین است جرم زیبایی حسنت ، تا که جان دارم

+نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور ماه سال 1389ساعت9:41 PMتوسط افغانستان | نظرات (0)
دخترک عاشق

من از اول میدانستم که بیوفایی ، اما دوستت داشتم 

خیلی زیاد نمیتوانستم فراموشت کنم ،

فکر میکردم برایت خیلی محبت میدهم ، آنقدر که عاشقم شوی ومرا نگذاری تنها بمانم

شب ها ستارگان را نگاه میکردم وچهره ترا در روشنایی ستارگان تصویر مینمودم

تو بیادم  میامدی و میگفتم که مرا با خودت به سوی آسمان ها ببر

و تو لبخند میزدی ومن میمردم

اشک از چشمانم سرازیر میشد اما درد را احساس نمیکردم گویا دیگر عاشقت شده بودم

فکر میکردم حالا دیگر اون انسانی نیستم که بخاطر عروسک زیبا  دوستم  را توهین میکردم

حالا هیچ چیز خوشم نمی آمد

یک بار مادرم گفت برایت پیراهن زیبایی خریدم بیا امتحانش کو

من به او گفتم باشه میبینم اما هیچ علاقه به آن نداشتم

 

میدانستم سرانجام عشق به کجایم میکشاند

چند روز شده بود نان نخورده بودم گرسنه بودم اما دلم نمیشد

زیر چشمانم اشک ها چرکین شده بودند

گلویم را بغض گرفته بود

راستی شکمم چنگ شده بود از اینکه چند روز گرسنه گی را سپری کرده بودم

اما باز هم امید وار بودم که تومیایی و مرا باخود خواهی برد

هفته ها اینطور گذشت اما از تو خبر نشد

لرزش دستانم از گرسنه گی خیلی زیاد شده بود نمیتوانستم برخیزم وبرم حالا چیزی پیدا کنم وبخورم

اما تشنه نبودم زیرا اشکهایی که از چشمانم سرازیر شده بودند مرا سیراب کرده بود

خوابم نمیبرد اما احساس میکردم سرم دردی شدیدی دارد باز هم صبر کردم گفتم میگند صبر بر شیرین دارد

دستها وپاهایم فلج شده بود

لحظه ای اینطور بودم که چشمانم خیره میشد آهسته آهسته نفسهایم کوتاهی میکرد

نمیدانم یکباره گی تکان خوردم  واز دهنم خون سرخ فوران کرد

باز هم تکان خوردم چشمان چیزی را نمیدید اما احساس میکردم مردمانی هستند که در اطراف من حرکت میکنند

گوشهایم به سختی صدا را میشنید

دستانم روی خواب خوابیده بودم همین لحظه بود که صدایی را با بسیار مشکل شنیدم که میگفت

 

دختر ببین این کیست میشناسمش !!

همه میخندیدند میگفتند ها باشه بریم

از دست خودش است

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور ماه سال 1389ساعت3:44 PMتوسط افغانستان | نظرات (3)
چی پیوندیست میان تو میان او


نمیدانم چی پیوندیست
میان تو میان او
تو میخندی اومی گرید منی بیچاره بیزارم
نمیدانم چی پیوندیست
میان تو میان او
تو میخوابی و بیدارست
تو بیداری و میخوابد و ما را دزد میبندد
نمیدانم چی پیوندیست
میان تو میان او
تومینوشی نمیبیند ، مرا نا نوش میبیند
تو می گویی و میگوشد
ومارا سخت میبندد
چی پیوندست میان تو میان او
بغیر از بودن مخلوق چی پیوندیست
میان او میان تو ؟؟؟



+نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور ماه سال 1389ساعت1:31 PMتوسط افغانستان | نظرات (1)
چشم های سیاهت

 

فراموش باید کرد

غزل هایت

مهربانیت

چشم های سیاهت

دیگر نمیتوان چشم به راه بود

باز باران خانه ما را با اشکهایش شسته است

برگ های سبز درختان از لابلای شیشه های شکسته پنجره مان از سرما میلرزند

پرندگان در جستجوی لانه های باران برده شان درپروازند

و آسمان از من و تو انتقام میگیرند

تو در خانه خفته یی و احساس میکنی زندگی همین است

ای کاش میدانستی

که بهار تو دیگری را زمستان است


+نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور ماه سال 1389ساعت08:14 AMتوسط افغانستان | نظرات (1)
کاش دانستی که دنیا را تو گمراه میکنی

      ای که با مسکال خود دنیا به غوغا میکنی

                                          نصف شهر ما زخواب خویش برپا میکنی

      کوچه ها مملو ز عاشق از برایت دیدنت

                                          وای با شوخی خود مارا تماشاه میکنی

      هرکی چشم خواب دارد دست میمالد به زنگ

                                      زان که تو در بسترت عشقت هویدا میکنی

     مولوی در کوچه خفته انتظاری زنگ تو   

                                       ای مسلمان کش تو مارا باز رسوا میکنی

     نمبرت در سینه ها افتاده با سوز وگداز

                                      کاش دانستی که دنیا را تو گمراه  میکنی

+نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور ماه سال 1389ساعت1:26 PMتوسط افغانستان | نظرات (1)
موسی شدیم و منتظریم تا خدا شوی

یک عمر در فدای تو مُردیم و میمُریم

فریاد میکشیم !

در کوش تو رسد،  نرسد، هیچ ترس نیست

ما از هوای دیدن  تو آب میشویم

موسی شدیم و منتظریم تا خدا شوی

امشب اگر خدا نشوی ، بی خدا شویم 

بی شرمیم به حد نرسد از برای تو

تا چشم تر ، نگاهِ به گریان نبینمد

امشب شب دیگر شده است از برای تو

پیغمبران نو به ادای تو حاضرند ، از جنس تو به پای تو افتاده اند همه

تا یک نظر به کلبه ویرانه ام کنی

 

خط خطی شده به قلم : ملک فیصل منزجر

+نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور ماه سال 1389ساعت10:07 PMتوسط افغانستان | نظرات (0)
من زچشمان تو تصویر خدا میبینم

 

من زچشمان تو تصویر خدا میبینم

                        وز لبت دامن دریای وفا   میبینم

تو که عاشق نشدی، کی غم ما میدانی

                من که عاشق شده ام سوز و جفا  میبینم

تو سراسر گل و گل پنبه و گل دانه ما

                  من که  بیچاره همش درد و بلا میبینم

زلف تو مار شده دیدن او دادن جان

                      چی گناهی که ترا مثل خدا میبینم

لا الا، توبه کدم جز او نباشد دیگری

                   هر دمی  چشم تو بینم که الله میبینم

خیر ! ما عاشق سه روزه دیدار توییم

                روز محشر دمی از غرق گناه میبینم

می نخوردم که شوم نشه بگویم هرزه

                    دایماً نشه شوم زان که ترا میبینم

تو چرا  عشوه کنی روح ز جانم برود

           چی اصولیست که این را همه جا میبینم

چشم تو آب ندارد ، اگرش آب دهی

              به خدا جمله مزار بر غم و آه میبینم

هوس روی تو در مکتب و در دانشگاه

            هر کجا میروم و عشق و صفا  میبینم

گفته بودم که خدا فکر برایت کردست

       ورنه این طور همه را بی سرو پا میبینم

منزجر باز چرا غصه خوبان خوردی

        شب گذشته است و پریزاده صبا میبینم

 

+نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور ماه سال 1389ساعت08:35 AMتوسط افغانستان | نظرات (2)
ما وخدا !


خدا یک شب به من تصویری از معشوقه ها میداد ، و من تنها میان چهره های زرد میگشتم .


خدا میگفت کدامین را تو میخواهی ؟


ومن تصویر تو در زیر بالین خودم پنهان میکردم، ومیگفتم خدایم هیچ یک را نی .


خدا دستی کشید و چهره های ها افزود، برایم گفت کدامین را تو میخواهی؟




ومن با چهره غمگین میگفتم خدایا این چه تصویریست برایم بهتر از این کن !


خدا بار دیگر تصویر خوبانِ جهان افزود وگفت اینست همش ای بنده نا شکر ، کدامین را تو میخواهی


بگفتم ! دیگری هم نیست ؟


خدایم گفت دیگر نیست !


ومن تصویر تو از زیر بالینم برون کردم بگفتم چیست این تصویر ؟


خدایم گفت این تصویر از خلق خدایت نیست !!!


ومن زانو زدم گفتم خدایا ! جان من قربان این تصویر خواهد گشت

+نوشته شده در جمعه 4 تیر ماه سال 1389ساعت11:17 AMتوسط افغانستان | نظرات (1)

کد آهنگ

کد موسیقی